
کارتونهای اسلامی
أدب الــزيارة

http://www.archive.org/details/AdabAz-ziyarah
أكــل مـــال اليـــتـــيم

http://www.archive.org/details/AkluMalAl-yatim


موسوعة سوال و جواب
موسوعة سوال و جواب دائرة المعارف 7 جلدی است که هر جلد موضوع خاصی را مورد بررسی قرار داده است.
ویژگی این دائرة المعارف مصور این است که در صفحاتی اندک(هر جلد در حدود 36صفحه) اطلاعات مفید و با ارزشی را ارائه می کند و سرشار از مفردات و مصطلحات علمی به زبان عربی است.
مخصوصا اگر بخواهید متون تخصصی و نیمه تخصصی علمی را از فارسی به عربی ترجمه کنید.این موسوعه کمک خوبی می تونه به شما بکنه.
در فایل هایی که برای دانلود گذاشته شده، این نکته در نظر گرفته شده است که کیفیت فدای حجم کم نشود. به همین خاطر حجم فایل ها کمی بالاست.
لینک های دانلود مستقیم و از سرور پرشین گیگ است.
عالم الديناصورات/۱۴ مگابایت
العلوم والتكنولوجيا/۱۲.۵ مگابایت
حول العالم/۱۳.۵ مگابایت
جسم الانسان/۱۰ مگابایت
كوكب الأرض/۲۵ مگابایت
الكون/۱۱ مگابایت
تاريخ العالم/۱۲.۵ مگابایت
منقول از : عربی مدیا مرجع فیلم به زبان عربی
یکی از کارهایی که میشه با کارتونهای داستانی کرد اینه که علاوه بر
نوشتن متن فیلم و در آوردن کلمات جدید از فرهنگ لغت عربی میشه خلاصه داستان
اونها رو نوشت یا اینکه پس از دیدن داستانهای اون رو برای همدیگه تعریف
کرد تا مهارت های مختلف نوشتاری و گفتاری و.... تقویت بشه.
فلو حملنا مشاكلنا وأعباء حياتنا في جميع الأوقات فسيأتي الوقت الذي لن نستطيع فيه المواصلة، فالأعباء سيتزايد ثقلها.
فما يجب علينا فعله هو أن نضع الكأس ونرتاح قليلا قبل أن نرفعه مرة أخرى.
(لطفاً قبل از تحویل سال لیوان را زمین بگذارید!!! )
درویش و فتاة
کان في قديم الأيام درويش قضی عمره في
تهذيب الأخلاق والسلوک العرفاني وکان له صديق زاهد يسافر معه من بلد إلی
آخر. ذات يوم رأيا في الطريق فتاة واقفة أمام النهر وکانت مترددة في العبور
منه. لما اقترب الصديقان إلی النهر طلبت منهما المساعدة فأخذها الدرويش
بلاتردد ومررها من النهر.
ذهبت الفتاة واستمر الصديقان في السير. في هذا
الحين تکلم الزاهد بعد أن کان ساکتا لعدة ساعات، فقال لصاحبه: مس الجنس
اللطيف ليس من عقيدتنا ويخالف قوانين مدرستنا ولکنک أخذت الفتاة ومررتها من
النهر. فأجاب الدرويش برباطة الجأش: أنا ترکت الفتاة في المکان نفسه ولکنک
ممسک بها إلی الأن ولم تترکها بعد.
در این کتاب سعی شده تا بهترین داستان های کوتاه در یک کتاب جمع آوری شود.
مجموعه داستان های کوتاه
در تحفةالاخوان حکايت شده است که مردى منافق زن مؤمنى داشت
که در تمام امور خود به اسم بارى تعالى مدد مي جست و در هر کار «بسم الله الرحمن
الرحيم» مي گفت
و شوهرش از توسل و اعتقاد او به بسم الله بسيار خشمناک مي شد و از منع او چاره
نداشت تا آنکه روزى کيسه کوچکى از زر را به آن زن داد و گفت او را نگاه بدارد! زن
کيسه را گرفت و گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم» آن را در پارچه اى پيچيد وگفت: «بسم
الله الرحمن الرحيم» و آن را در مکانى پنهان نمود و بسم الله گفت.فرداى آن روز
شوهرش کيسه را سرقت نمود و به دريا انداخت تا آنکه او را بى اعتقاد و شرمنده
کند.پس از انداختن کيسه در دريا به دکان خود نشست و در بين روز صيادى دو ماهى آورد
که بفروشد.مرد منافق آن دو ماهى را خريد و به منزل خود فرستاد که آن زن غذايى از
براى شب او طبخ کند.چون زن شکم يکى از آن ماهيان را پاره نمود کيسه را در ميان شکم
او ديد! بسم الله گفت و آن را برداشت و در مکان اوّل گذاشت.چون شب شد و شوهرش به
منزل آمد زن ماهيان بريان را نزد او حاضر ساخته، تناول نمودند.آنگاه مرد گفت: کيسه
زر را که نزدت به امانت گذاشتم بياور.آن زن برخاسته، «بسم الله الرحمن الرحيم» گفت
و آن را در پيش شوهرش گذاشت.شوهرش از مشاهده کيسه بسيار تعجب نموده و سجده الهى را
به جاى آورد و از جمله مؤمنان گردید.
| داستان كوتاه/ آيا توهم رفتنی هستی؟ |
|
|
| ۰۶ مرداد ۱۳۸۹ | |
|
اومد پیشم. حالش خیلی عجیب بود. فهمیدم با بقیه فرق میکنه.
گفت :حاج آقا دوتا سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم گفت: من رفتنی ام گفتم: یعنی چی؟ گفت: دارم میمیرم گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟ گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟ فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟ گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن تا اینکه یه روز ............ |
|
|
|
||||||||||||
|
|
|
برای شنیدن سرود لطفاً روی تصویر ذیل کلیک
کنید : |
||
در منوی سمت راست صفحه ازستون " موضوعات " مطلب مورد
نظرتان
را انتخاب نمائید
و یا با تایپ کلمه ی مورد نظر در جستجوگر
سمت چپ وب که
ذیل صلوات خوان خودکار آمده ؛ به مطلب
مورد نظرتان برسید .
با سپاس از دیدارتان " شذرات "

اميد
در بیمارستانی، دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانوادههایشان، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند. بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.
او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.





هزار و یکشب نام
کتابی است که مجموعهٔ داستانهای افسانهای قدیمی را در برداشته و به
زبانهای متعددی منتشر شدهاست.
اکثر ماجراهای آن در بغداد و ایران میگذرد و داستانهای آن را از
ریشهٔ ایرانی دانستهاند که تحت تاثیر آثار هندی و عربی بودهاست. اینکه
داستانهای هزار و یک شب مشخص و روشن باشند و تعداد آنها دقیقا هزار و یک
باشد چندان واقعی به نظر نمیرسد. اما داستانهای زیادی زیر نام هزار و یک
شب نوشته شدهاست.
دانلود در ادامه ی مطلب....
محبوبترین کارها نزد خداوند
وقتی "أنس" نوجوان به بازار رسید، مؤذن داشت مردم را ندا می داد و به سوی نماز و رستگاری فرا می خواند.انس می خواست دیگ بزرگی برای پخت غذا بخرد و مادرش سفارش کرده بود همین امروز برایش بیاورد. چون شدیداً به آن احتیاج داشت، به همین خاطر شتابان بطرف دکان عمو عبدالرحمن رفت تا دیگ مورد نظر را بخرد....
اما از دور عمو عبدالرحمن را دید که جلو در حجره ایستاده بود و می خواست در را ببندد. انس قدمهایش را تندتر کرد و از دور صدا زد : صبر کن عمو جان، دست نگهدار، در دکان را نبند. من از راه دوری آمده ام تا از شما دیگ بزرگی برای مادرم بخرم....
اما عمو عبدالرحمن توجهی به حرفهای انس نکرد و در حجره را بست. وقتی کارش تمام شد، انس را دید که نفس نفس زنان خود را به او رسانده بود. او همین طور که نفس نفس میزد گفت: عمو جان به شما گفتم دیگ بزرگی برای مادرم می خواهم، پس چرا در مغازه را بستی؟


با استقبالی که شما بچه های تبیانی ( چه بچه های دیروز و چه بچه های امروز ) از تیتراژ کارتون باربا پاپا کردید ؛ تصمیم گرفتیم به تدریج تیتراژ کارتون ها و برنامه های تلویزیونی مورد علاقه شما رو در این بخش قرار بدیم .
ماجراهای سندباد رو که یادتون هست ؟ مطمئنم هم بچه های قدیمی و هم بچه های امروزی همگی به نحوی با این کارتون آشنا هستند و شخصیت های اصلی اون یعنی سندباد ؛ علی بابا ؛ علاءالدین و شیلا رو خیلی دوست دارند .
این کارتون که محصول معروف ترین شبکه تلویزیونی ژاپن هست در سراسر دنیا به نمایش دراومده و محبوبیت بین المللی داره . جالب اینجاست که بعضی از کشورها از جمله کشورهای عربی ؛ آلمان ؛ لهستان ؛ انگلیس و ... پس از دوبله این کارتون محبوب به زبان مادری خودشون ؛ تیتراژ این کارتون رو متناسب با آهنگش ترجمه و بازخوانی کردند .
در این مطلب برای شما علاقمندان عزیز تیتراژ این کارتون محبوب رو هم در نسخه اصلی ( ژاپنی ) و هم در نسخه عربی قرار دادیم .
خوشحال میشیم که با درج نظرات خود در انتهای این مطلب پیشنهادات خودتون رو مطرح کنید تا اگر در توانمون باشه اونها رو اجرا کنیم .
دانلود تیتراژ کارتون ماجراهای سندباد به زبان اصلی (ژاپنی) حجم فایل : 43/6 مگابایت
پخش تیتراژ کارتون ماجراهای سندباد به زبان اصلی (ژاپنی)
دانلود تیتراژ کارتون ماجراهای سندباد به زبان عربی حجم فایل : 14/3 مگابایت
پخش تیتراژ کارتون ماجراهای سندباد به زبان عربی
تهیه : ریحانه فاطمی منبع : سایت تبیان


١ آذار (مارس) ٢٠١٠بقلم ياسر حسيني
قبل أن نتحدث عن موضوع الروایة ودراسة التحولات والتطورات التي یترتب علیها، یجدر بنا أن نصدر کلامنا حول القصة عندالعرب ونوضّح موضعنا من القصة.
«القصة أوالحکایة من أقدم الأنواع الأدبیة، وربّما سبقت الشعر؛ فإنسان منذکان، کان شغوفاً متطلعاً إلی معرفة الأحداث الإنسانیة… وأدرک الکتّاب هذه الحقیقة منذ القدم، فحکوا الحکایات ثمّ کتبوها وربّما أضافوإلیها شیئاً من خیالهم أورووا أحداثاً من صنع الخیال وحده، فأطفأوا بذلک عطشاً کان في الصدور.» [1]

أفادت رحماء أن المكتب الإعلامي المركزي لكتائب الشهيد عزالدين القسام أنتج كرتونة مثيرة للضحك حول الجندي الصهيوني يظهر فيها أبا شاليط يبحث عن ابنه و يسمع الوعود الكاذبة للمسؤولين الصهاينة بإطلاق سراحه ولكن في النهاية يشاهد جثمان ابنه في خياله
وأثّرت هذه الكرتونة علی معنويات الصهاينة سلبيا وأدت إلی زيادة التشاؤوم خاصة بين الجنود المحتلين. مصدر : سایت رحماء
![]() سليمان والهدهد |
![]() الكلب والحمامة |
![]() الثعلب والديك |
![]() النعجتان |
![]() الحمار في السفينة |
![]() جدتي |
![]() النعجة واولادها |
![]() الثعلب والارنب والديك |
![]() الأسد والثعلب والعجل |

الصندوق


1-الأسد و الفأر (شیر و موش) 2-غطاء الضخم (روکش_پتوی_ گنده)
3-خروج الأخطبوط (خروج اختاپوس) 4-القمر و الأرنب (ماه و خرگوش)

القطة ترقص مع الكتب ( من موقع طفلی)

خَرَجَ الأرنَبُ الصغيرُ لأولِ مرةٍ باحِثاً عَنْ طَعَامٍ و شَرابٍ له ، بعْدَ أنْ استأذنَ منْ أمِّهِ، وأثناءَ الطَّرِيقِ قالَ في نفْسِهِ: لنْ أنسَى وصيةَ أُمِّي أبداً : ” أن آخذَ حَاجَتي فقط وألا أعْتدي على أحدٍ “. قطَعَ مَسافةً قَصيرةً في الغَابةِ ، أعْجَبتهُ الأشجَارَ والأزْهارَ الجميلَةَ ، فتابَعَ سَيْرَهُ يَتَفَرجُ على الْمَنَاظِرِ الْخلابَةِ ، شَعَرَ بالأمَانِ فقطَعَ مسافةً أطولَ ..
بالقربِ مِنَ الصُّخُورِ العَاليةِ صَادَفَ مَجْمُوعةَ ثعَالبٍ تَلْعبُ و تَمْرحُ ، اقتَربَ منها بهدوءٍ ، فسألَه رئيسُها:

مَنْ أنتَ أيُّها القادمُ؟ أجَابَ الأرنبُ الصَّغيرُ مستغرباً: ألا تَعْرفُني ؟!
ردَّ رئيسُ الثعالبِ : كيفَ أعرفُكَ دونَ أنْ أراكَ مِنْ قبلُ ؟!
أجابَ الأرنبُ بثقةٍ : أنا النَّمِرُ.

All Rights Reserved 2008-2012 © by kakaarabi.blogfa.com
Design This Web By Darcoob ™ @ Ver:3.00 POWERED BY BLOGFA.COM